من گمنام

آروزومه روی قبرم بنویسن شهید گمنام

من گمنام

آروزومه روی قبرم بنویسن شهید گمنام

اگر..........


اگر دستم به جدایی برسه
اونو از خاطره ها خط میزنم
از دل تموم آدما
از شب و روز خدا خط میزنم
اگر دستم برسه به آسمون
با ستاره ها قیامت میکنم
نمیذارم کسی عاشق نباشه
ماه روبین همه قسمت میکنم
 وقتی گاهی من و دل تنها میشیم
حرفهای نگفتنی رو میشه دید
میشه تو سکوت بین ما دو تا
خیلی از ندیدنیها رو شنید
قصه جدایی ما آدما
قصه دوری ماست از خودمون
دوری من و تو از لحظه عشق
قصه سادگی گمشدمون

 

 

دلم... 

نه

بازم یکم فکر....

چگونه یک پارادایم شکل می گیرد؟
 
گروهی از دانشمندان 5 میمون را در قفسی قرار دادند. در وسط قفس یک نردبان  و بالای نردبان  موز گذاشتند.
هر زمانی که میمونی بالای نردبان می‌رفت دانشمندان بر روی سایر میمون‌ها آب سرد می‌پاشیدند.
پس از مدتی، هر وقت که میمونی بالای نردبان می‌رفت سایرین او را کتک می‌زدند.
پس از مدتی دیگر هیچ میمونی علی‌رغم  وسوسه‌ای که داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمی‌داد.
دانشمندان تصمیم گرفتند که یکی از میمون‌ها را جایگزین کنند.
اولین کاری که این میمون جدید انجام داد این بود که بالای نردبان برود که بلافاصله توسط سایرین مورد ضرب و شتم قرار گرفت.
پس از چندبار کتک خوردن میمون جدید با این که نمی‌دانست چرا؟  اما یاد گرفت که بالای نردبان نرود.
میمون دومی جایگزین گردید و همان اتفاق تکرار شد..
سومین میمون هم جایگزین شد و دوباره همان اتفاق (کتک خوردن) تکرار گردید. به همین ترتیب چهارمین و پنجمین میمون نیز عوض شدند.
آن چیزی که باقی مانده بود گروهی متشکل از 5 میمون جدید بود که  با اینکه هیچ‌گاه آب سردی بر روی آن‌ها پاشیده نشده بود، میمونی که بالای نردبان می‌رفت را کتک می‌زدند.
اگر امکان داشت که از میمون‌ها بپرسند که چرا میمونی که بالای نردبان می‌رود را کتک می‌زنند شرط خواهیم بست که جواب آن‌ها این خواهد بود :
 
" من نمی‌دانم، این اتفاقی‌ است که اطرافمان می‌ افتد! "
 
این جواب به نظر شما  در جامعه امروزی ما آشنا نمی‌آید ؟ ! 
    
  
 چرا ما گاهی اوقات کارهایی را که دیگران انجام می‌دهند کورکورانه ادامه داده و پیروی می کنیم و غافلیم  از اینکه دلیل انجام آن کار را عاقلانه و با استدلال  صحیح پی گیری  کنیم ؟

حرف نو....

شعر کوتاهی از بیژن جلالی

از مجموعه ی شعر خاک ، شعر خورشید

چقدر ساده است خراب شدن دنیایی

و ویران شدن ستاره ها

و شکستن شاخه درختان نور

چه غم انگیز است این خراب شدن

چه تاریک است این شکستن شاخه ها

چه وحشت زا است این ویران شدن

چه خنده دار است شکستن قلب ها

چقدر معمولی است مردن آرزو

و رفتن به سوی مرگ

چقدر طبیعی است

دعا

خدایا اگر من به تو بد کردم ، تو را بنده ای دیگر بسیار است . اگر تو با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست؟؟؟

سلام خدا

سلام  

شاید واقعا اینجا هم من تنهام خیلی تنها 

ولی نه اونی که باید منو بشناسه که پیشمه 

خوب خدارو شکر 

خدا جون سسسسسسسلاااااااااااااااااااااممممممممممممم 

خدا خیلی دوست دارم 

خیلی زیاد 

مخصوصا موقع هایی که دستامو میگیری 

چقدر دستای گرمی داری خدا  

خدا ..... 

خواستم یه چیزی بمویسم روم نشد ولی تو خودت زودتر فهمیدی مگه نه 

 

خدا خیلی دوسم داری 

کمکم کن شرمنده نشم

یه آرزوی.....

دل تنگیهای آدمی راباد ترانه ای می خواند
رویاهایش راآسمان پر ستاره نادیده می گیردو
هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشقهای نهان و
شگفتیهای بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت توومن

چند بار امید بستی
و دام بر نهادی
تا دستی یاری دهنده کلامی مهر آمیز نوازشی یا گوشی شنوا
به چنگ آری ؟
چند باردامت را تهی یافتی؟
از پای منشین آماده شو که دیگر بار و دیگر باردام باز گستری.............
مارگوت بیگل - برگردان شاملو

راه بهشت


مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

بخشی از کتاب «شیطان و دوشیزه پریم»، پائولو کوئیلو

وصیت نامه...

 من به قولم عمل کردم  

بخونید هر موقع وقت کردین 

هر موقع...

 

 

وصیت نامه شهید باغانی

به نام خدا

اینجانب ناصرالدین باغانی بنده حقیر درگاه خداوندی ام. چند جمله ای را به رسم وصیت می نگارم.

سخنم را در مورد عشق آغازمیکنم:

ما را به جرم عشق مواخذه میکنند گویا نمیدانند که عشق گناه ما نیست. اما کدام عشق؟ خداوندا!معبودا!عاشقا! مرا که آفریدی عشق سینه مادر را به من یاد دادی اما بزرگتر شدم و عشق اولیه من را ارضا  نمیکرد پس عشق به پدر و مادر را به من به ودیعت نهادی مدتی گذشت دیگر عشق را آموخته بودم اما به چه چیزعشق ورزیدن را نه. به دنیا عشق ورزیدم .به مال و منال دنیا عشق ورزیدم. به مدرسه عشق ورزیدم به دانشگاه عشق ورزیدم اما همه اینها بعد ازمدت کمی جای خود را به عشق حقیقی و اصیل داد یعنی عشق به تو. فهمیدم که عشق به تو پایدار است و دیگر عشق ها، عشق های دروغین است.

فهمیدم که لا ینفع مال و لا بنون... فهمیدم که وقتی شرایط عوض شود یفر المرٍمن اخیه و صاحبته و بنیه و امه و ابیه و...پس به عشق تو دل بستم بعد از مئتی که با تو معاشقه کردم یکباره به خود آمدم و دیدم که من کوچکتر از آنم که عاشق تو شوم و تو بزرگتر از آنی که معشوق من قرار بگیری، فهمیدم که در این مدت که فکر میکرده ام عاشق تو هستم اشتباه میکردمهام این تو بودی که عاشق من بوده ای و مرا می کشانده ای.

اگر من عاشق تو بوده ام باید یکسره به دنبال تو می آمدم ولیکن وقتی توجه میکنم می بینم که گاهی اوقات در دام شیطان افتاده ام ولی باز مستقیم آمده ام. حال می فهمم که این تو بودی که عاشق بنده ات بوده ای و هرگاه او صید شیطان شده تو دام شیطان را پاره کرده ای و هر شب به انتظار او نشسته ای تا بلکه یک شب او را ببینی. حالا می فهمم که تو عاشق صادق بنده ات هستی، بنده را چه که عاشق تو شود

آری تو عاشق من بودی و هر شب مرا بیدار میکردی و به انتظار یک صدا ازجانب معشوقت می نشستی اما من بدبخت ناز میکردم.

و شب خلوت را از دست میدادم و می خوابیدم اما تو دست بر نداشتی و اینقدر به این کار ادامه دادی تا بالاخره من گریزپای را به چنگ آوردی ومن فکر میکردم که با پای خودم آمده ام.وه چه خیال باطلی!

این کمند عشقتو بود که به گردن من افتاده بود. مرا به چنگ آوردی به صحنه جهادم آوردی تا به دوراز هر گونه هیاهو با من نرد عشق ببازی و من در کار تو حیران بودم و ازکرم تو تعجب می کردم آخر تو بزرگ بودی و من کوچک، تو کریم بودی و من لئیم، تو مولی بودی و من بنده و من شرمنده از اینهمه احسان تو بودم. کمند عشقت را محکمتر کردی و مرا به خط مقدم عشق بردی و در آنجا شراب عشقت را به من نوشاندی و چه نیکو شرابی بود و من هنوز از لذت آن شراب مستم. اولین جرعه آن نوشیدم و مست شدم و در حال مستی تقاضای جرعه دیگری کردم اما اینبار تو بودی که نازمیکردی و مرا سر می گرداندی پیاله ام را به طرفت درازکردم و تقاضای جرعه ای دیگر کردم اما اینبار تو بودی که ناز میکردی پیاله ام را شکستی. هر چه التماس کردم که جامی دیگر بده تا ازخجاب جسمانی بیاسایم ندادی و زیر لب به من خندیدی و پنهانی عشوه کردی. اکنون من خمارم و پیاله به دست، هنوز در انتظار جرعه ای دیگر از شراب عشقت به سر میبرم. ای عاشق من! ای اله من ! پیاله ام را پر کن و مرا در خماری نگذار. تو که یک عمر به انتظار نشسته بودی حال که به من رسیده ای چرا کام دل بر نمیگیری، تو که از بیع و شرا متاع عشق دم میزدی چرا اکنون مرا در انتظار گذاشته ای اگر بدانم که خریدار متاعم نیستی و اگر بدانم که پیاله ام را پر نمیکنی

پیاله ام را می شکنم و متاعم را به آتش می کشم تا در آتش حسرت بسوزی و انگشت حیرت به دندان بگزی.

به آهی گنبد خضرا بسوزم                           جهان را جمله سر تا پا بسوزم

بسوزم یا که کارم را بسازی                              چه فرمایی بسازی یا بسوزم    

اما شهادت چیست؟

آنگاه که دو دلداده به هم می رسند و عاشق به وصال معشوق میرسدو بنده خاکی به جمال زیبای حق نظر می افکند و محو تماشای رخ یار می شود آن هنگام را جز شهادت چه نام دیگرمی توان داد؟آن هنگام که رزمنده ای مجاهد به سوی دشمن حق میرود و ملائک به تماشای رزم او می نشینند و شیطان ناله بر می آورد و پا به فرار می گذارد و ناگهان غنچه ای می شکفد آن هنگام را جز شهادت چه نام دیگرمی توان داد؟ شهادت خلوت عاشق و معشوق است. شهادت تفسیر بردار نیست. آی آنانی که در زندان تن اسیرید به تفسیر شهادت ننشینید که از درک قصه شهادت عاجزید. فقط شهید می تواند شهادت را درک کند. شهید کسی نیست که ناگهان به خون بغلتد و نام شهید بر خود بگیرد. شهید در این دنیا قبل ازآنکه به خون بغلتد شهید است و شما همچنان که شهیدان را در این دنیا نمیتوانید بشناسیدو بفهمید بعد از وصلشان نیز هرگز نمیتوانید درکشان کنید. شهید را شهید درک میکند. اگر شهید باشید، شهید را میشناسید و اگر نه آیینه زنگار گرفته چیزی را منعکس نمیکند.

برخیزید و ..........

و فکری به حال خود کنید.........

میرم سفر

سفر شاید من را بسازه تا حالا باهاش خیلی انس گرفتم 

شاید تو سفر بیشتر بهش احتیاج پیدا کنم 

امروز خیلی دلم به حال خودم سوخت 

این 4 سال بدجوری الافی کردم 

 

منو ببخش

نکنه ما هم...

یکم فکرکنیم...

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.

*****

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.

*****

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند.

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد:

*

از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.

اما او دیگر با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است.

همانند بقیه مردم