من گمنام

آروزومه روی قبرم بنویسن شهید گمنام

من گمنام

آروزومه روی قبرم بنویسن شهید گمنام

دوست....

امروز دوستشو د یدم 

خیلی دلم براش تنگ شد خیلی 

خدایا صبر بهم بده بتونم دوریشو تحمل کنم 

بیش از پیش سپاسگذارم

بارون

امروز خیس خیس شدم  

خیلی وقت بود که اینقدر زیر بارون تنهایی راه نرفته بودم 

ولی... 

چقدر لذت بخشه و چقدر آرامش بخش 

خدا جون خیلی دوست دارم به خاطر تک تک دونه های بارونی که به صورتم میزدی 

سپاسگذارم

حتما بخونید بعد بگید شما ۱۲ سال داشتید اینجوری فکر میکردین؟

فرازهایی از وصیتنامه شهید 12 ساله، شهید رضا پناهی

بسم الله الرحمن الرحیم

مَن طَلَبَنی وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی عَشَقَنی وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتُهُ وَ مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ وَ مَن قَتَلتُهُ فَعَلی دِیَتُه وَ مَن عَلی دِیَتُه وَ اَنَا دِیَتُه

هرکس من را طلب می کند می یابد مرا، و کسیکه مرا یافت می شناسد مرا، و کسیکه من را دوست داشت، عاشق من می شود و کسیکه عاشق من می شود، من عاشق او می شوم و کسیکه من عاشق او بشوم، او را می کشم و کسیکه من او را بکشم، خونبهایش بر من واجب است، پس خون بهای او من هستم.

هدف من از رفتن به جبهه این است که، اولاً به ندای "هل من ناصر ینصرنی" لبیک گفته باشم و امام عزیز و اسلام را یاری کنم و آن وظیفه ای را که امام عزیزمان بارها در پیامها تکرار کرده، که هرکس که قدرت دارد واجب است که به جبهه برود، و من می روم که تا به پیام امام لبیک گفته باشم. آرزوی من پیروزی اسلام و ترویج آن در تمام جهان است و امیدوارم که روزی به یاری رزمندگان، تمام ملتهای زیر سلطه آزاد شوند و صدام بداند که اگر هزاران هزار کشور به او کمک کند او نمی تواند در مقابل نیروی اسلام مقاومت کند. من به جبهه می روم و امید آن دارم که پدر و مادرم ناراحت نباشند، حتی اگر شهید شدم، چون من هدف خود را و راه خود را تعیین کرده ام و امیدوارم که پیروز هم بشوم.

پدر و مادر مهربان من! از زحمات چندین ساله شما متشکرم. من عاشق خدا و امام زمان گشته ام و این عشق هرگز با هیچ مانعی از قلب من بیرون نمی رود، تا اینکه به معشوق خود یعنی «الله» برسم. و بحق که ما می رویم که این حسین زمان و خمینی بت شکن را یاری کنیم و بحق که خداوند به کسانی که در راه او پیکار می کنند پاداش عظیم می بخشد. من برای خدا از مادیات گذشتم و به معنویات فکر کردم، از مال و اموال و پدر و مادر و برادر و خواهر چشم پوشیدم، فقط برای هدفم یعنی الله ..... 

 

گل سرخ

یه گل سرخ بهم هدیه داد  

 

ولی حیف تا خونه پژمرده شد 

دیگه نتونستم به مادرم هدیش بدم 

مامانی خیلی ازت ممنونم 

دوستت دارم خیلی زیاد 

 

خدا خیلی ازت ممنونم به خاطر اینکه یه پدر و یه مادر خیلی مهربون بهم هدیه دادی 

امیدوارم بتونم آنچه را که خواستی در حقشون ادا کنم 

ولی...... 

خدا خودت کمکم کن 

...ایاک نعبد و ایاک نستعین

(آیه ایاک نعبد و ایاک نستعین)

انسان که از قوا و میلهای گوناگون تشکیل شده به هر طرفی که میره و توجه میکنه و آن چیز را مطلوب خودش میدونه بالاخره تسلیمش میشه و بنده اون میشه  به همین جهت به اندازه تمام میلها و اوهامی که از اینها بر میخیزه معبود میگزیند، گسستن این بند ها آن زمانی میسر میشه که عقل را آزاد کنه و به ربوبیت عمومی جهان و رحمت عام بی پایان و تدبیر و مالکیت مبدا تربیت و خیر و رحمت چشم باز کنه

با شعور به این عظمت و قدرت و تصرف میتونه از بند بندگی غیر او بیرون بیاد  و از این جهش به این جمله ای که ابراز شعور و حرکت و جهش و فنا در اراده اوست تعبیر نماید.

حدیث

وسواس پرنده ای است که منقارش را در دل آدمیزاد فرو میکند، فقط اگر خدا را یاد کنید، رهایتان می کند و کنار می رود
پیامبر اکرم(ص)

مترو.....

خیلی موقع ها به خیلی چیزا که خیلیا گرفتارشن فکر میکنم

اینجوری از ته دل خدا رو شکر میکنم

چند وقتیه که توی مسیر رفت و آمدم تنهام و این باعث شده که به خیلی چیزا بیشتر فکر کنم

آدما رو با دقت بیشتری ببینم به دردایی که ممکنه داشته باشن فکر میکنم

از یه پیر زن رنجور تا یه بچه کوچیک 2 .3 ماهه 

راستی یه چیز جالب:

دیروز تو مترو یه دختر کوچیکو دیدم که تنها بود شاید 5-6 سالش بیشتر نبود

بچه مدرسه ای نبود چون لباس فرم تنش نبود ولی یه کیف خیلی بزرگ داشت ( یادمه منم که بچه بودم کیفم هر چقدر جا داشت پر میکردم) تو دستشم یه عروسک از این عروسکا که شبیه نوزاده و واقعا به اندازه یه بچه کوچیک نازن

کلاه عروسکش رو از سرش برداشت بعد یه دستمال از تو کیفش برداشت و سر عروسکشو که احتمالا به خاطر بارون خیس شده بود پاک میکرد

در این بین هم کلی با بچه اش حرف میزد و نازش میکرد

با دیدن این صحنه به این فکر میکردم.....

شما  به چیه این موضوع بیشتر نظرتون جلب شد؟

....

من..وتو

سلام

امروز دوباره دلم خیلی گرفت دلم خیلی هواشو کرد

نمیدونم چی میشد ولی همش بغض میکردم

سر شام برای اینکه بقیه نفهمن چند بار به بهانه های مختلف رفتم صورتم رو آب زدم

آخه خدا جون چی میشد.....

ولی باور نمیکنید خودمم اول باورم نشد ولی بعد مطمئن شدم که ما چقدر از خودش دوریم و اون چقدر به ما نزدیکه

یه کتابچه ای به دستم رسی که کلی آرومم کرد

خدا جون خیلی دوستت دارم

برای امشبم ممنونتم

اگر..........


اگر دستم به جدایی برسه
اونو از خاطره ها خط میزنم
از دل تموم آدما
از شب و روز خدا خط میزنم
اگر دستم برسه به آسمون
با ستاره ها قیامت میکنم
نمیذارم کسی عاشق نباشه
ماه روبین همه قسمت میکنم
 وقتی گاهی من و دل تنها میشیم
حرفهای نگفتنی رو میشه دید
میشه تو سکوت بین ما دو تا
خیلی از ندیدنیها رو شنید
قصه جدایی ما آدما
قصه دوری ماست از خودمون
دوری من و تو از لحظه عشق
قصه سادگی گمشدمون

 

 

دلم... 

نه

بازم یکم فکر....

چگونه یک پارادایم شکل می گیرد؟
 
گروهی از دانشمندان 5 میمون را در قفسی قرار دادند. در وسط قفس یک نردبان  و بالای نردبان  موز گذاشتند.
هر زمانی که میمونی بالای نردبان می‌رفت دانشمندان بر روی سایر میمون‌ها آب سرد می‌پاشیدند.
پس از مدتی، هر وقت که میمونی بالای نردبان می‌رفت سایرین او را کتک می‌زدند.
پس از مدتی دیگر هیچ میمونی علی‌رغم  وسوسه‌ای که داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمی‌داد.
دانشمندان تصمیم گرفتند که یکی از میمون‌ها را جایگزین کنند.
اولین کاری که این میمون جدید انجام داد این بود که بالای نردبان برود که بلافاصله توسط سایرین مورد ضرب و شتم قرار گرفت.
پس از چندبار کتک خوردن میمون جدید با این که نمی‌دانست چرا؟  اما یاد گرفت که بالای نردبان نرود.
میمون دومی جایگزین گردید و همان اتفاق تکرار شد..
سومین میمون هم جایگزین شد و دوباره همان اتفاق (کتک خوردن) تکرار گردید. به همین ترتیب چهارمین و پنجمین میمون نیز عوض شدند.
آن چیزی که باقی مانده بود گروهی متشکل از 5 میمون جدید بود که  با اینکه هیچ‌گاه آب سردی بر روی آن‌ها پاشیده نشده بود، میمونی که بالای نردبان می‌رفت را کتک می‌زدند.
اگر امکان داشت که از میمون‌ها بپرسند که چرا میمونی که بالای نردبان می‌رود را کتک می‌زنند شرط خواهیم بست که جواب آن‌ها این خواهد بود :
 
" من نمی‌دانم، این اتفاقی‌ است که اطرافمان می‌ افتد! "
 
این جواب به نظر شما  در جامعه امروزی ما آشنا نمی‌آید ؟ ! 
    
  
 چرا ما گاهی اوقات کارهایی را که دیگران انجام می‌دهند کورکورانه ادامه داده و پیروی می کنیم و غافلیم  از اینکه دلیل انجام آن کار را عاقلانه و با استدلال  صحیح پی گیری  کنیم ؟